.
سال هاست که تمرکزم را از روی هنر ایران برداشته ام. درست در زمانی که همالان ام با موفقیت توانستند افق های تازه ای را برای خود در آن سوی مرزهای روز به روز تنگ تر شونده ی ایران باز کنند، من از دنبال کردن هر آن چه به این کشور مربوط می شد دست برداشتم بی آن که به آن بی اعتنا باشم. نمایشگاه یک «آموزگار» و دوست قدیمی، فرزان سجادی، که امروز افتتاح می شود، باعث شد کمی مکث کنم. او مرا برد به زمانی که هنوز به گالری ها سر می زدم، روزنامه های فارسی می خواندم و حتی درباره ی هنر مردم این سرزمین می نوشتم. اما در مرحله ای حدود سال ۱۳۷۹ تصمیم قطعی گرفتم که نقطه توجه ام را به طور کامل تغییر دهم و با این تصمیم، خود را آماده ی همه ی چالش هایی کردم که فکر می کردم پیش رویم است (و آمد). با این حال خود این تصمیم دقیقا ناشی از نیازی بود که احساس می کردم ما ایرانیان در این سال ها اکیدا به آن نیاز داریم. اینک اما این سوال برایم جدی است که با این رویکرد تا چه حد در حال از دست دادن چیزی مهم هستم؟
در برهوتی که در آن از اصل اوفتاده ایم، آن چه که بیان سرد و مقتصد فرزان سجادی در مجموعه ی اخیرش، «در تنگنا» [یا «نه راه پس، نه راه پیش»؟] به طرز بی رحمانه ای ناگهان به شما یادآوری می کند در واقع صرفا یکی از ساده ترین اصول آفرینش هنری در جهان مدرن است که در تمام این سال ها جز به ندرت در آثار هنرمندان مدرن ایران نمی دیدیم: این که هنرمند چگونه می تواند روایتی شخصی و خاص از یک تجربه ی مشترک و بیرونی ارائه دهد. این به نظرم اصلی بی زوال در تاریخ هنر، به ویژه «در تنگناها»یی از تاریخ کشورهایی است که هنرمندان اش در وحشت عقیم سازی دست به زایش هنری می زده اند، یا هنوز با زخم های گشوده اش در تقلا به سر می برده اند. این اصلی است که بخش بیشتر نزدیک به همه هنرمندان معاصر ما به طرز رقت باری از آن استعفا داده اند. با تجسد بخشیدن به زیست پادگانی کسل کننده و روزمره ی ما با لحنی حماسی ولی اخته کننده و ضد قهرمان، موفقیت فرزان سجادی در کشف و ایستادن بر چنین نقطه ای، جزو معدود لحظاتی بود که در این سال ها در پرسه زدن های تصادفی ام در آثار هنرمندان هم زبان ام تجربه کرده بودم. این یقینا جرقه ی خجسته ای است در زمهریر، که با هوشیاری و سماجت جایش را یافته است و اینک منظره هایی را جلوی چشمان ما می گشاید که هر چند زندگی شان کرده ایم ولی هرگز آن ها را ندیده بودیم، چراکه سال هاست عادت «دیدن» را کنار گذاشته ایم.
.

.
اما، مکث من بر ایران مرا از او فراتر برد. در شرایطی که درها را بسته اید و چراغ ها را خاموش کرده اید و نقد و منطق انتقادی را به طرزی سراسری پس تیره ترین قشرهای تک صدایی چپانده اید، چندان تعجب نکنید اگر تیزترین نگاه های غربی نیز (خواه ساتچی باشد، خواه هلر) در جست و جوی تصادفی شان در این کیسه ی تاریک، اغلب اشتباه کنند و گاه خیلی ساده فقط به شانس خوش خود برای کشف استعداد در این سرزمین هرز جالب توجه، امید داشته باشند. مادام که ما تصمیم نگرفته ایم در جریانی آزاد، آثار و اندیشه های خود را در میان خود طرح کنیم و به نقد آن ها و نقد نقد آن ها بپردازیم، گذشته از استثنائاتی چون مورد بالا، بخت یافتن صدایی از آن خود در جهان جهانی شده ی امروز بی لحظه ای تردید منتفی است. آن چه می ماند، چنان که اینک می گذرد، صرفا دکان داری گرمی است، در مطبوعات، در دانشگاه ها، و در گالری ها که سخت به آن مشغول ایم.