.
شهر و به خصوص بخش های مرکزی آن که کانون برخورد افراد از پس زمینه های مختلف است برای هنرمندان گاه نشان گر چیزی بیش از یک مکان بل یک موقعیت ذهنی بوده است. هنرمندان و نویسندگانی که این نقاط از شهرها را خانه می نامیدند و به تبع آن بسیاری از گالری های شهر را نیز به گرد خود می آوردند، به اجتماعاتی امن در این محله ها شکل می دادند که فرهنگی خودویژه داشت و به آن ها جرات می بخشید در کنار هم متفاوت باشند و از آن طریق بر عادت های کلی جامعه نیز تاثیر بگذارند. نمایشگاه «عکسای جنوب شهر» (یا «مرکز شهر») کاری از فیلیپ گفر در گالری گری (بخشی از دانشگاه نیویرک) به نگاهی می پردازد که هنرمندان نیویرکی در سه دهه ی ۶۰، ۷۰ و ۸۰ به اطرافشان انداختند. با این حال این نمایشگاه به هیچ وجه به صرفا عکس محدود نمی شود و طیفی از رسانه های تصویری را دربرمی گیرد.
حسی ملموس از آزادی روزافزون در این مسیر دیده می شود. اما هم زمان، تلاشی که برای به دست آوردن آن باید به کار گرفته می شد نیز به طرز فزاینده ای دشوار و توام با تقلا بوده است. می توان ردی از درد و تلاش را برای به دست آوردن آزادی در این عکس ها به طرز ملموسی دید. یکی از بهترین نمایندگان این مضامین در نمایشگاه، دیوید وینارویچ [تصویر بالا] است. وینارویچ یکی از ستاره های هنر ایست ویلج در دهه هشتاد و یکی از بهترین نمونه های بیان سوررئالیسم پست مدرن محسوب می شود. در تصویر بالا او و دوستانش را را می بینیم که ماسکی ساده از آرتور رمبو را بر چهره زده و در گوشه و کنار شهر در حال پرسه زدن اند. در این جا همذات پنداری عکاس و شاعر بر اساس شباهت های بارز زندگی شان، هم زمان دو عصر پربار تاریخ هنر در اواخر قرن نوزدهم و اواخر قرن بیستم را نیز به یک دیگر پیوند می زند. وینارویچ پس از مرگ دوست و شریک زندگی اش – پیتر هیوجار – بر اثر ایدز دست به عکاسی از جسد او زد، تا شاید مهم ترین اثرش را در رابطه با سرکشی جسورانه اش دربرابر مرگ رقم زده باشد.
.

.
در نمایشگاه آثاری از جیمی د سانا (تصویر بالا)، فرد دابلیو. مکدارا در کنار چهره های مشهورتری همچون کرولی شنیمن، اندی وارهل (هرچند در زیرزمین)، نن گلدین و رابرت میپلثرپ نیز حضور دارند، هرچند از هنرمندان گرفیتی خبری نیست. «عکسای جنوب شهر» ما را ناگهان به فضای سحرانگیز قلب گاثم تا پیش از دهه ی نود پرتاب می کند. اما این محله ها به سرعت نوسازی شدند و دانشگاه نیویرک خودش نقش بسیار مهمی در تغییر چهره ی ایست ویلج بازی کرد، و اکنون به طرزی کنایه آمیز، مهم ترین اسناد آن را در دست دارد. نهایتا تصویری که با ما از ایست ویلج و سوهو و ترایبکا در این سه دهه به جا می ماند چندان خوشبینانه تر از ان چه لوترک در اواخر قرن نوزده در مونمارتر می دید نیست، هرچند با آزادی بسیار بیشتر و بیانی خلاقیت تر. و در واقع پس از این، دیگر چه اهمیتی دارد که خوش بین هستید یا بدبین یا واقع بین یا اساسا حتی نابینا؟